نیما ساحل پرست
چرا آدمها اینگونه اند ؟
شاید دیروز ، شاید هم روز های گذشته بود . انسان ها در غارهایی میزیستند که در آن خبری از هیچ نبود . غارنشینان برای فرار از گرسنگی سلاح ساختند و به کشتن حیوانات دگر مشغول شدند . آنها گرسنه بودند و ناچار به کشتن حیوانی ...
ساعتی گذشت و انسان ها به ناگاه متمدن شدند .
انسان های متمدن ابزارهای جنگی گذشتگان خود را دگر برای شکار حیوانات نمیخواستند . آنها کنون متمدن بودند و بس .
آنها سلاح های خویش را بر روی برادران خود کشیدند . آنها کشتند و غارت کردند و به غار نشینان گذشته خندیدند .
آنها حیواناتی دو پا و متمدن بودند . نمیتوانستند حضور برادر خود را در خاکی دگر تحمل کنند . باید برادر کشی میکردند تا اثبات کنند متمدن بودن خویشتن را .
و اینجا بود که غار نشینان از درون تک دفتر تاریخ ناله بر آوردند که وای بر شما ای انسان های متمدن ............!
صورتکی بر دیوار زمان

در کنار دیواری لحظه ای می ایستم . به دیوار نگاهی می اندازم . صورتکی بر سفیدی دیوار خود نمایی میکند . جلو و جلو تر میروم .
سیاهی صورتک نمایان تر میشود . صورتک لبخندی بر لبانش دارد . نگاهم را به سمت پیاده رو کنار دیوار می اندازم .
انسانی از دور نمایان گشت . جلو و جلوتر ... پس لبخند چه شد ؟ آه ....... !
به صورتک دوباره خیره ... و دوباره لبخند بر لبان صورتک را نذاره گر میشوم .
زیباست ... لبخند صورتک زیباست و من این زیبایی را دوست دارم ...
کاش انسان صورتکی بود بر دیوار زمان ... صورتکی با لبخندی نمکین ....... !
عشق یا دوست داشتن ؟ مساله این است ؟!
آخه عشق یعنی شکست
عاشقانه دل سپردن
روزگار رسم بدی با ما شروع کرده . آن روزها جوانی رنگ و لعابی داشت که نه حالا و نه هیچ وقت دیگه ای نداره . سکوت که میکنیم ، صدای فریادمون گوش فلک رو کر میکنه جز اونی که میخوایم صدای سکوتمونو بشنوه .
معنای کلمات رو کنار هم نمتونیم درک کنیم .
کلماتی چون : عشق و دوست داشتن . هر دو را در یک معنا به کار میبریم .
آیا دوست داشتن همان عشق است ؟
این سوالی است که سال ها و سال ا از خود میپرسم . و هیچ وقت به جوابی براش نرسیدم . میلیون ها نفرو ممکنه دوست داشته باشم . من الانش خیلی ها رو دوست دارم اما عاشق هیچ کدومشون نیستم . عشق کلمه ی پاکیست . آن را لکه دار نکنیم .


